بيا گم شويم
مرداد ۱۲, ۱۳۹۶

زخم شیر

تازه‌ترین اثر صمد طاهری

مجموعه‌ی یازده داستانِ‌کوتاه

برشی از داستانِ “چیز و فلان و بهمان و اینا” 

پرستار سر آمپول را با دست چپش کَند و گذاشت روی میز. سُرنگ را از توی غلاف کاغذی‌اش درآورد، درپوشش را کَند، سوزنش را کرد توی شیشه‌ی آمپول و داروی بی‌رنگ داخل آن را کشید توی سرنگ. دوبار به بدنه‌ی سرنگ تلنگر زد و پیستونش را روبه‌بالا فشار داد. کمی از دارو پاشید روی شمدِ چارخانه‌ی تختِ مادر.
گفتم: «فکر می‌کنم گفت؛ عفونت ادراری.»
پرستار پنبه‌ی الکلی را از توی جلدِ آلومینیومی‌اش درآورد و گفت: «خب، مادر، دَمَر بخواب تا آمپولت رو بزنم.»
مادر نیم‌خیز شد و گفت: «بخورَنش. بخورَنِ‌شون.»
پرستار گفت: «این چی می‌گه، هی تکرارش می‌کنه؟»
شهناز از توی آشپزخانه گفت: «به شما می‌گه یه میوه‌ای، چیزی بخورین.»
پرستار لبخند زد، دست کشید روی موهای سفید و کوتاه مادر و گفت: «ممنونم، مادر. باشه، بعداً می‌خورم. بازم به معرفتِ تو.»