:برشی از «تونل» نوشته فرهاد کشوری***

با مردها راه افتاد. چشمش به آفتاب افتاد که تازه از پشت کوه روبه روی ده سرک میکشید. فکری بود چرا صبح به این زودی آمده اند سراغش. هزار فکر و خیال به ذهنش رسید تا از آبادی بیرون زدند و رفتند به طرف کمر. هیچ کدامشان حرفی نمی زدند، نه ستار و نه باقی مردهای ده.« نکنه می خوان از کمر بندازنم پائین؟» با این فکر پاهایش به رفتن سست می شد. تصور نمیکرد قوم و خویش هاش دست به این کار بزنند. بالای کمر گودرز را دید. تفنگ به دست روی تخته سنگی نشسته بود. تا آنها را دید بلند شد. چشمش به تابوت تخت های پشت سر گودرز افتاد. ایستاد. مردها ایستادند. چند لحظه بعد راه افتاد و مردها هم همراهش رفتند. وقتی ایستادند گودرز تفنگ پنج تیر را داد دست ستار. ستار فشنگی از جیب پیراهنش درآورد و گذاشت توی خزانه تفنگ. تفنگ را داد دستش و بی آنکه نگاهش کند، پشت به او راه افتاد و مردها همراهش رفتند. یاور نگاهشان کرد تا رفتند و سرازیر شدند توی دره کنار ده و دیگر ندیدشان. بعد به تفنگ نگاه کرد…
—————————————————————————————–

:گروه ادبیات و کتاب ***
«واژه هایی که سر بر خواهند آورد، چیزهایی از ما میدانند که ما از آنها نمیدانیم.» (رنه شار) فرهاد کشوری نویسنده این واژه هاست. سالیان سال است که مینویسد؛ از دهه پنجاه تا به امروز، که حاصلش چهارده اثر داستانی است، از جمله: «شب طوالنی موسا» (نامزد جایزه گلشیری)، «کی ما را داد به باخت؟» (نامزد جایزه گلشیری)، «آخرین سفر زرتشت» (رمان سوم جایزه ادبی اصفهان) و «مردگان جزیره موریس» (رمان برگزیده جایزه مهرگان ادب). کشوری همچنان مینویسند، با مضامین متنوع، بدون تکرار، از صمیم قلب و دردمند. کشوری چیزهایی از ما میداند که ما نمیدانیم. راوی سرگذشت خود ماست. «ما»ی فراموش شده، وحشت زده. کشوری ردپای ما را دنبال میکند، گاهی سر از جزیره موریس درمی آورد، گاهی پرالشز، گاهی هم مسجد سلیمان. زبان و قلم کشوری دردمند است، همواره چیزی، چیزکی برای گفتن و نشان دادن دارد. هر داستانش تلنگری به ماست. داستان هایی که آتش در گفتنش دودل است. آخرین مجموعه داستانش تونل» نثری شسته رفته و پاکیزه دارد که از سوی نشر نیماژ منتشر شده.  همزمان با این کتاب، بازنشر رمان «ماموریت جیکاک» هم هست. آنچه میخوانید گفت وگویی است با فرهاد کشوری به مناسبت انتشار این دو کتاب، و گریزی به جهان داستانی او که تاریخ یکی از مهمترین مولفه های آن است

ادبیات علیه فراموشی است.«در تاریخ زندگی میکنیم و در تاریخ میمیریم»***

داســتان های شما نه تنها ما را به خواب نمیبرد، بلکه مدام سعی در بیدارکردنمان دارد. با نثر و زبانی پاکیزه و شسته رفته. سوال من این است: این نثر چگونه شــکل گرفته، قوام یافته و چه مراحلی را در خوانش و نوشتن پشت سر گذاشته اید؟
امیدوارم اینطور باشد. چندسالی بود که حس میکردم نثر «شب طولانی موسا» و «کی ما را داد به باخت؟» را ندارم. علتش خواندن زیاد آثار ترجمه بود. چاره اش رفتن به سراغ متون کهن بود. کارهایی مثل قصه های قرآن مجید از عتیق نیشابوری، با نثر درخشان و قصه گویی عالی اش. تالش برای به دست آوردن نثری پاکیزه و روان شاگردی مدام میطلبد. من هنوز خود را ابتدای راه میبینم. با گذشت سالها تعداد بازنویسی کارهایم بیشتر شده. «شب طولانی موسا» و «کی ما را داد به باخت؟» را چهار، پنج بار بازنویسی کردم. کارهای اخیرم بیش از بیست بار و «تونل» را خیلی بیشتر. وقتی شروع کردم به نوشتن، نثر دغدغه ام نبود. تعریف کردن یا گفتن داستان برایم مهم بود. در بازنویسی های مکرر است که نثر صیقل میخورد. البته نثرم با آنچه که خودم طالبش هستم فاصله دارد. خوانده ها، شنیده ها، نوشتن و بازنویسی های مکرر بر کیفیت نثرمان اثر مثبت میگذارد. خواندن متون کهن که پیشکسوت های داستان نویسی مان توصیه کرده اند در روانی و پاکیزه نوشتن نثر مؤثر است

داستانهای شما حاوی سوژه ها، مکانها، زمانها و شخصیت های متنوعی اســت، نکته ای که کمتر در داســتان نویس های جوان ما اتفاق میافتد. این تنوع از کجا آمده، چگونه شکل گرفته و پرداخت داستانی آن چگونه بوده است؟

در محله کارگری شهرک شرکت نفتی میانکوه خوزستان به دنیا آمدم. تبعیض و فاصله طبقاتی و تحقیر را با گوشــت و پوســت خودم احساس کردم، آنهم نه در کتاب ها، بلکه از محیط و زندگی ام. از ده ســالگی شاهکارهای سینمایی جهان را در ســینمای کارگری میانکوه میدیدم و طی هشت، نه سال با سینمای انسانی دهه های پنجاه و شــصت آشنا شدم. سینما در شــکل گیری عالقه ام به ادبیات و پرورش عاطفی ام نقش مهمی داشت. بیست ویک سالم بود که به مسجد سلیمان نقل مکان کردیم و همان جا، معلم روســتا و یک سالی دبیر دبیرستان بودم. بعد از هفت سال بیکاری در سیزده، چهارده پروژه با شرکتهای پیمانکاری در شهرها و روستاهای مختلف کار کردم. در خوابگاه های شرکت ها، با هشت تا ده، دوازده نفر هم خوابگاهی بودم و زندگی کردم. «کشتی توفان زده» حاصل دو سال کارم در جزیره خارک است. در کودکی و نوجوانی ام گاهی صدای جیغ و شیونی از خانه همسایه ای بلند میشد، بعد میشنیدم که چاه نفتی آتش گرفت و عده ای را کشت،یا از نشتی گاز چاه چند نفر مردند
اینها رهایم نکردند تا بعدها در «سرود مردگان» سربرآوردند. باز هم در کودکی و نوجوانی ام از جیکاک و کارهایش شنیدم و با من بود تا سالها بعد «ماموریت جیکاک» را نوشتم. در خوزستان مردم باهم راحت ارتباط برقرار میکنند و این یکی از عواملی است که به غنای تجربه زیسته نویسنده جنوبی کمک میکند. خوانده ها و تجربه زیسته و حساسیت نویسنده و درونی کردن سوژه داستانی و نارضایتی اش از محیط و دنیایش، کار نویسنده را شکل میدهد. همه اینها مهماند. البته بدون شاخک های حساس نویسنده، اثری نوشته نمیشود. تجربه زیسته از این منظر مهم است که ماجرای رمان را شکل میدهد، در پردازش شخصیت و لحن و گفت وگونویسی کمک مان میکند. در پروردن داستان و رمان در ذهنمان اثرگذار است و هنگام نوشتن هم به ما مدد میرساند. باید چیزی ذهنت را درگیر خودش کند. دیدن حادثه ای یا شنیدن واقعه ای که تو را راحت نگذارد و تا آن را در قالب کلمات نریزی، دست از سرت برندارد. ادبیات علیه فراموشی است. خیلی چیزها را که دیگران فراموش میکنند، در ذهن نویسنده میماند و رهایش نمیکند. مهمتر از همه زندگی و حشــر و نشــر با دیگران است که تجربه زیسته نویسنده را غنی میکند

آیا در نوشتن الگوی خاصی را مدنظر خود قرار داده اید؟ از نظر نوع نگاه و سبک نگارش، خود را وامدار کدام نویسندگان داخلی یا خارجی میدانید؟ اساسا این سبک از نوشتن که تکنیکهای جذاب و پرکششی را در داستان به وجود می آورد، چگونه حاصل شده؟
من شــاید از کسانی باشم که در شوق و علاقه ام به ادبیات داستانی و شعر تا حدودی خودرو بار آمدم. در دبیرستان از دبیرهایمان کسی را نداشتیم که از ادبیات و رمان و مجموعه داستانی بگوید. در میانکوه آغاجاری کتابفروشی نبود. باشگاه کارگری البرز کتابخانه کوچکی داشت. پدرم چون باشگاه را حرام میدانست، با وجود اصرار من و برادرم فریدون، عضو باشــگاه نمیشد. البته من و فریدون به باشگاه و سینما میرفتیم. هنر سینما در سالهای کودکی و نوجوانی ام عاملی بود که حساسیتم را تقویت کرد و حتما در گرایشم به نوشتن موثر بود. شاید به همین علت اســت که نوشتن به شیوه دراماتیک را دوست دارم. بیشتر از همه، کتابها راهنمایم بودند. وقتی در ســال سوم دبیرستان نمایشنامه «زندگی گالیله» برشت را خواندم انگار در آسمان پرواز میکردم. مقدمه عالی مترجم کتاب، عبدالرحیم احمدی تا مدتها در ذهنم ماند. برشت باعث خداحافظی ام با ادبیات عامیانه شد. پیشتر چندبار «زردهای ســرخ» از ادگار اسنو را خوانده بودم. کتاب دیگری که بر من اثر گذاشــت، «جنگ شکر در کوبا» ســارتر بود. برشت و سارتر با این دو اثر باعث آشــنایی ام با ادبیات جدی شــدند. جز اینها، آنچه در اطرافم میدیدم و میشنیدم در شــکل دادن علاقه ام به ادبیات موثر بود. بعد، آثار نویسندگان ایرانی از جمالزاده و هدایت و بزرگ علوی و چوبک بگیر تا ســاعدی و احمد محمود و دولت آبادی و گلشــیری و نسل های دیگر داستان نویسان مانند خاکسار و بهرام حیدری و علیاشرف درویشیان و… را خواندم
این را بگویم که شهر مسجد سلیمان بر من اثر غریبی گذاشت. وقتی در سال۱۳۴۹ رفتیم مسجدسلیمان حس کردم به خانه خودم آمده ام. من در خانه مان در میانکوه هم با همین حال وهوای فرهنگی بار آمده بودم. مسجدسلیمان برخالف میانکوه دو کتابفروشی خوب داشت، یکی «بالافکن» و دیگری «اندیشه» که در آن سالها بهترین کتابفروشی خوزستان بود. مسجدسلیمان نویسندگانی چون بهرام حیدری، زنده نام منوچهر شفیانی، علیمراد فدایی نیا و قباد آذرآیین را داشت. هوشنگ چالنگی، هرمز علیپور و سیدعلی صالحی شاعرانش بودند. آثار نویسندگان کلاسیک اروپا و آمریکا و نویسندگان ایرانی و بعد شاهنامه فردوسی و غزلیات حافظ و مثنوی معنوی مولوی و گلستان سعدی و… و در کنار ادبیات داستانی کمی کتابهای روانشناسی و فلسفه و تاریخ را خواندم. در سالهای کوتاه معلمی ام سه نویسنده الگویم بودند: صمد بهرنگی، علیاشرف درویشــیان و خاکسار. هر سه معلم و نویســنده بودند. عالوه بر آثارشان، منش و دیدگاهشان را دوست داشتم. بعدها از همه نویسندگانی که کارشان را خواندم و لذت بردم، آموختم. خواندن آثار ادبی، به ویژه ادبیات داســتانی علاقه ای است که هرچه سنم بالاتر میرود بیشتر میشود. خواننده پیگیر گفت وگوها، مقاله ها و نقل تجربیات نویسندگانم.
در طول ۶۹سال عمرم، این دنیا هیچگاه بر وفق مرادم نبوده و همین هم باعث نوشــتنم میشود. مگر وجود و حضور انسان بر زمین خودش تراژدی نیست؟ تاریخ انسان سرشار از زورگویی و اجحاف و ستم عده ای بر گروهی دیگر است. در برگهای تاریخ بیش از آنکه شادی و آرامش و بهروزی آدمی ثبت شده باشد، ازشان خون میریزد. زندگی اصال تراژدی است. حاصل این همه، مرگ است و حذف. به قول خیام با هفت هزارسالگان سربه سر بودن. بخشی از این زندگی تراژیک از نتوانستن ما نیست، بلکه از نخواستن دیگری است. نویسنده آدم متعادلی نیست. اگر متعادل بود در صف روزمرگی میماند و دست به قلم نمیبرد. چرا دست به قلم میبرد؟ چون منتقد و معترض است. آثار چنین آدمی تراژیک است. او مشکل دارد، همانطور که هر داستان و رمانی با گره شروع میشود

یکــی از بهترین داســتان های شــما در مجموعه داســتان «تونل»، «قلعه» است. مکانش جزیره هرمز اســت. قلعه ای پرتغالی که در سال ۹۱۳هجری قمری با تسلط پرتغالی ها بر جزیره هرمز، ساخته و در دوران صفویه (شاه عباس)در ســال ۱۰۳۲ برچیده میشــود. داستانی روان، خوش ســاخت و چندلایه. راوی داســتان وارد قلعه میشــود و در در گشت وگذار قبلی اش، وجود سنگ قبر زنی ناشناس کنجکاوش میکند.

روزهای آخر کارم در بندرعباس بود و داشــتم بازنشسته میشدم که به اتفاق دوست سالیانم غلام رضا بهنیا به جزیره هرمز رفتیم. ترک موتور در اطراف جزیره گشتی زدیم و بعد رفتیم به قلعه پرتغالی ها. دفتر مسئول میراث فرهنگی قلعه، اتاق دیده بانی پرتغالی ها بود. میزش را گذاشــته بود میان ســنگ قبرها و یک در چوبی قدیمی. در میان چند سنگ قبر پرتغالی، سنگ مزاری دیدم که شکل شان های بر آن حک شــده بود. ســنگ قبر زنی بود. شاید اگر شکل شانه روی سنگ نبود داستان «قلعه» نوشته نمیشد. از جزیره که بیرون زدم سنگ قبر زن رهایم نکرد. از آنچه در قلعه دیده بودم، شانه روی سنگ قبر زن دست از سرم برنمیداشت. بعد داستان شکل گرفت و نوشتمش.داستان خودش را با توجه به حساسیتهای نویسنده به او تحمیل میکند.

یکی از نکات مهم در نوشــتن داستان، زاویه دید است. در «قلعه»، زاویه دید اول شخص را برای روایت خود انتخاب کرده اید. زاویه دیدی بســیار حساس که اگر نویسنده به امکانات و خطرات آن تسلط نداشته باشد، میتواند آسیب های جدی به ساختار اثرش وارد کند. شما چگونه زاویــه دید خــود را بــرای هــر داســتان انتخاب میکنید؟

وقتــی شــروع میکنــم به نوشــتن، بــه زاویه دیــد فکر نمیکنم. داســتان و رمان زاویه دیدش را با خودش دارد. بعد از پایان کار است که برمیگردم و به زاویه دیدهای دیگری فکر میکنم. با زاویه دید اول شخص، خواننده بهتر با متن ارتباط برقرار میکند و بیشــتر درگیر ماجرا و اثر میشود. در داستان «قلعه» اگر زاویه دید دیگری به کار میبردم به اثر لطمه میزد. زاویه دید اول شخص، شخصیت اصلی را در دل ماجرا میاندازد. با این شیوه، ترس، نگرانی، کشمکش درونی و بیرونی، هول وولا و فضای دلهره آور را بهتر و جاندارتر میشود روایت کرد

شما در «قلعه» به اعماق تاریخ جزیره هرمز نقب میزنید. انگیزه روایت بجا انتخاب شــده. سوال من این است: مرز بین ادبیات و تاریخ را چگونه میبینید؟ نویسنده چگونه میتواند با دستمایه های تاریخی، ادبیات خلق کند؟
هنگام نوشتن اثری با دست مایه تاریخی، که به درستی و بجا گفتید، تخته پرش نویسنده تاریخ است و در داستان و رمان تخیلی، واقعیت. کدام رمان تخیلی است که خرده یا پاره ای از تاریخ را در خود نداشته باشد؟ از «بوف کور» هدایت بگیر تا «سنگ صبور» چوبک و «همسایه ها»ی احمد محمود و «ترسولرز»ساعدی. دست مایه تاریخی یا برگرفته از تاریخ بهتر از رمان تاریخی است. تاریخ براساس وقایع و انسانها، نهادها، اسناد و اشیا و آثار تاریخی شکل میگیرد و سرگذشت روزگار آدمی و تحلیل آن است. ادبیات بسترش تخیل است و گستردگی اش بی انتهاست. رمان تاریخی را هم تخیل میسازد و نه واقعیت تاریخی. رمان «سرود مردگان» که ممکن است آن را رمانی تاریخی بنامند، کدام اثر تاریخی و چه مستنداتی را پشت سر دارد؟ هیچ نوشته ای مبنای کار من نبود. هر اثری که جای پایی در تاریخ دارد، حتما داســتان یا رمان تاریخی نیست. یا داستان «قلعه»که عده ای آن را تاریخی میدانند. در واقعیت، ما ظهر یکی از روزهای شهریور ماه سال۱۳۸۹ رفتیم توی قلعه پرتغالی های جزیره هرمز و عصر به بندرعباس برگشتیم. در داستان «قلعه»، راوی شبانه به قلعه میرود تا از سنگ قبر زن عکس بگیرد. زنی که شبانه به قلعه میآید از کجا پیدایش میشود؟ ناخدا طاهر از کجا آمد؟ تمام وقایع و حرف هایی که بین راوی و زن ردوبدل میشود، ناخدای زرتشتی، اینها همه زاییده تخیل است و نه تاریخ. ما باید بین قصه تاریخی، روایت تاریخی و گزارش-داستان تاریخی با اثری که دستمایه اش تاریخ است، تفاوت بگذاریم.

بعضی از کارهای شــما مانند «مردگان جزیره موریس»، «ســرود مــردگان» یا «ماموریت جیکاک» را به عنوان رمان های تاریخی معرفی کرده اند. به نظرم اینها رمان های فراتاریخی هستند، زیرا در این رمان ها شما تاریخ را پشت سر گذاشته اید و با خلق شخصیت موقعیتها و روابط بین آنها به ادبیات داستانی پرداخته اید. تاریخ در کارهای شما تنها دستمایه خلق ادبیات اســت. گرچــه اکثرا تاریــخ را مربــوط به گذشته میدانند، یعنی آنچه که پشــت ســر گذاشته شده. درحالی که تاریخ، به یک معنا، نقطه تلاقــی گذشــته و حال اســت، «حال»ی که در حال صیرورت و شــدن است
ما در تاریخ زندگی میکنیم و میمیریم. از تاریخ گریزی نداریم. رمانی که برگرفته از تاریخ است، رمانی تخیلی است. «مردگان جزیره موریس» رمانی است که جای پایش بر واقعیت تاریخی است، اما از همان پاراگراف اول فرا واقعی است. عشقی که به دستور رضاشاه کشته شده، اپرا میخواند. داور به امر رضاشاه بارها میمیرد، زنده میشود و بعد که میخواهد خاطراتش را بنویسد از مردن سر باز میزند. کاری که در واقعیت تاریخی جرأت انجامش را نداشت. مرده هایی که در گذشته مجال دفاع از خود به آنها داده نشده بود، از میان درختهای اکالیپتوس بیرون میآیند تا شاه را محاکمه کنند. اینکه رمانی را تاریخی بنامیم جای حرف دارد. فکر میکنم در مورد «مردگان
جزیره موریس» دستمایه تاریخی مناسب تر باشد. «سرود مردگان» و «ماموریت جیکاک» رمان های تخیلی اند که پا در واقعیت دارند

یکی دیگر از داســتانهای خوب شما در مجموعه «تونل»، «یاور» است. داستانی که به شدت دراماتیک است. درامی تراژیک که از همان اول با یک میزانسن آغاز میشود. گرچه این نگاه دراماتیک را ما از همان آغاز کار شما، در داستان«استخر» داریم. سوال من این است: این نوع نگاه دراماتیک از کجا آمده و شکل گرفته؟ و اینکه اشاره ای هم به جنبه تراژیک آن داشته باشید
یکی از عوامل موثر در نوشتن به شیوه دراماتیک، فیلم هایی بود که از کودکی و نوجوانی و چندســالی هم از جوانی ام دیده بودم که اثر زیادی بر من گذاشــت. خواننده با اثر داستانی دراماتیک، احساس نزدیکی بیشتری میکند. جنبه تراژیکش این است که مرد مهربانی بی دلیل از طرف اهالی ده طرد میشود، چون فکر میکنند او با خواب هایش آنها را یکی یکی میکشد. درحالیکه مرگ آدمهای ده به او ربطی
ندارد. مشکل یاور این است که مبنای قضاوت اهالی ده بر اساس واقعیت نیست

موقعیت یاور به شــدت تراژیک است. یاور در مسلخ یک باور خرافی اســت. یاور قربانی میشود. در تراژدی آنچه اتفاق میافتد، به قول ارسطو، کاتارســیس یا تزکیه نفس است. گرچه تفاسیر و تعابیر دیگری هم هست، از جمله نگاه نیچه به تراژدی. آنچه در پایان داستان «یاور» اتفاق میافتد، خودزنی یاور اســت. یاور با شلیک به خود، مرگش را رقم میزند. به نظرم یاور با این کارش، که امری رئال است، به نکته ای بسیار مهمتر هم اشاره دارد: شــلیک به باورهای خرافی. آنجا که یاور در مسلخ باورهای خرافی گرفتار آمده، با شلیک به خود به باورهای خرافی شلیک میکند؛ خرافات، موهومات
یاور انسان مهربان روستا که به همه کمک میکند و طرف مشورتشان است، یکباره طرد میشود. هیچکس حاضر نیست با او رودررو شود. حتی زنش هم از او میترسد. چون مردم روستا برای تبیین وقایع، از روش هایی استفاده میکنند که هیچ ارتباطی با واقعیت ندارد و نمیتوان با اتکا بر آنها به نتیجه درستی رسید. به جای واقعیت، اوهام مالک استدلال و قضاوتشان است. بله، یاور با شلیک به خود، به باورهای خرافی شلیک میکند، اما در واقعیت، این خرافات و جهل است که او را به خودکشی وادار میکند

«تونل» از جمله داســتان های خوب مجموعه است. از همان آغاز داستان تضادی شکل میگیرد. شخصی به نام مهرداد، که شاعر است و در حال وهوای عهد عتیق و کتاب جامعه داوود، مدام جمله باطلاباطیل را تکرار میکند و در طرف دیگر کاووس طاهری است. فضای کل داستان، در یک محیط کارگاهی اتفاق میافتد. شرکتی ژاپنی قرار است تونل دوم آب کوهرنگ را بسازد. این تضاد در موقعیت، که بعضا جنبه کمیک هم پیدا میکند، به نظرم یکی دیگر از عناصر داستانی در کنار عنصر تراژیک که در بالا به آن اشاره شد، قرار می گیرد
اگر در نمایشنامه های یونانی و در آثار قرن های بعد شخصیت های بهاصطالح، نژاده و صاحب مقام درگیر موقعیتی تراژیک اند، از شروع تاریخ رمان، تراژدی چون بختک هولناکی نصیب مردم شده اســت. دیگر دوران بزرگان و تراژدی های ناب گذشته است. حالا تراژدی مردم با کمدی همراه است. ادیپ اگر شهریار بود، حالا بسیاری از مردم فاقد قدرت اند. باطلاباطیل مهرداد وصف حال کارکنان تونل است. همانطور که هوشیار به جاده بن بست میرسد، آنها هم انگار به در بسته میزنند

در داســتان «تونل» ما با عناصر بینام تنی هم سروکار داریم. از جمله جریان سیب سرخ، آقای هوشیار و دنبال بهشت بودنش و دیگر مطالب. شما عناصر بینام تنی را چگونه وارد داستانتان میکنید؟
در ســال۱۳۶۳ چندماهی در پروژه تونل دوم آب کوهرنگ، در شــرکت ژاپنی «کوماگایی گومی» کار کردم. داســتان تونل را در ۱۳۹۵ بر اســاس چند واقعیت کوچک و فضای آنجا نوشــتم، آن هم با با اســتناد به بیســت وپنج ساعت کار در شــبانه روز و ده روز کار پیاپی، بدون هیچ اســتراحتی، البته نه در واقعیت بلکه در لیست ساعات کاری شرکت. عناصر بینام تنی گاهی هنگام ساخت ذهنی داستان و پیش از آنکه نوشته شود، شکل میگیرد. سیب سرخ را بعد آوردم که به شخصیت ُعد میدهد. هوشــیار در جاده بن بست، سیب سرخ را و جســتوجوی هوشیار ب میخــورد و به همان راه تاریکی قدم میگذارد کــه ازش آمده بود. پیش از تونل، تکه هایی از کتاب امیرارســان را در «سرود مردگان» آورده ام و رمان «لرد جیم» از جوزف کنراد را در «ماموریت جیکاک». اگر متنی به درستی در رمان یا داستانی بیاید، به ماجرا عمق میدهد

در «سرود مردگان» هم ما با رمانی جذاب، پرکشش و جاندار مواجهیم. آغاز رمان، با کشف نفت آغاز میشود. اتفاقی فوق العاده مهم در عرصه سیاسی-اجتماعی ما. کشفی که تاروپود زندگی و فرهنگ ما را تحت تاثیر خود قرار داد. بعد از مدتها جست وجو و حفاری در مناطق مختلف، بالاخره انگلیسی ها به این «چشمه بدبو» میرسند. از یک طرف خوشحالی کاشفان(رینولدز و برادشاو) را داریم و از طرف دیگر واکنش های اهالی منطقه را. مردم این منطقه گویی از اهمیت و حساسیت این موضوع چیزی نمیدانند. دیالوگی درخشان از مالتیمور حال وهوای آن را نشان میدهد. میگوید: «چشمه نفتی؟ آقا، باور کردی؟ مرد فرنگی از اون سر دنیا بلند بشه بیاد برای این چشمه بدبو؟ نه آقا. اینا نقشه گنج دارن.» مالتیمورها هنوز نمیتوانند باور کنند که طال هم میتواند بدبو باشد. تنها این انگلیسی ذوق زده میداند که چراغ قدرت و ثروت جهان در این چشمه بدبو است
«سرود مردگان» را در سال۱۳۶۷ نوشتم و در ۱۳۸۶ بارها بازنویسی اش کردم. اول اســمش «چاه شــماره یک» بود، بعد «چاه» و «اتاق هفتم». در آخر «سرود مردگان» نام گرفت. این تغییر نام ماجرایی دارد. «ســرود مردگان» داستان مردمی است که در ساختن این مملکت نقش مهمی داشتند و به جای گرفتن پاداش، تنبیه شدند، چون برای هرخواسته ای باید عمر و خون و جان میدادند

منبع: روزنامه آرمان امروز
منتقد و داستان نویس؛ منصور مرید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ناحیه کاربری